دالانهاي كشيدهي بيداد
در سوگ محمد حقوقي
واژهها را هجا به هجا بر ميدارم از روي سطرها از دهانهي مصراع از تيزههاي خيال
گفته بودي نه يك واژه كم نه يك واژه زياد
وگرنه آرام نمينشيند شاهپرك رويا روي كاشيهاي موزون و كلافهاي مطبق
هجا به هجا همهمهها را برداشتهام
مخبون و مطوي
فاعلاتن يا مستفعلن
بحر رمل يا كبريت احمر
خليل به احمد يا خليج عدن
شمس قيس يا قيس بن عامر
امير مبارزالدين يا رند رها در ابرهاي فروردين
ديوار به ديوار چشم دوختهام به پرواها و پرندهها
زجرها و رجزها را روي هم گذاشتهام
زخمها و زمزمهها را فشردهام در گوشههاي دور
تمام واژهها را برداشتهام
چرا بر نميگردد و آوار نميشود روي شانهام
رج سطرهاي شكسته و قافيههاي سر به هوا
دالانهاي بلند عصر پر از ميهمانان ناخواندهاند
كودكان ديروز روياهاي فردا را روي سنگفرشهاي داغ تابستان پاشيدهاند
هشتادوهشت شمع ديگر نذر پروانههاي هفتادوهفت
با فوراني از سكوت لاي امواج استخوانها و انگشتهاي واي
نميگذارم پايان سطرها و سرودههايت را ببندي و آرام بنشيني روي تختخوان ملمع
قصيده بخواني
واژهگزاراني مبهوت در هواي مخملي
خيابانها را به كابوس و رويا سپردهاند
خانهها را به خيابان و همهمه
و در ساعت شبگير ناگهان حنجرهها تير ميكشند و بادبادك ماه را در فضاي تعليق هوا ميكنند
