تبليغاتX
ديدار

ديدار

 

دالان‌هاي كشيده‌ي بيداد

در سوگ محمد حقوقي

 

واژه‌ها را هجا به هجا بر مي‌دارم از روي سطرها از دهانه‌‌ي مصراع از تيزه‌هاي خيال

گفته بودي نه يك واژه كم نه يك واژه زياد

وگرنه آرام نمي‌نشيند شاه‌پرك‌ رويا روي كاشي‌هاي موزون و كلاف‌هاي مطبق

 

هجا به هجا همهمه‌ها را برداشته‌ام

مخبون و مطوي

فاعلاتن يا مستفعلن

بحر رمل يا كبريت احمر

خليل به احمد يا خليج عدن

شمس قيس يا قيس بن عامر

امير مبارزالدين يا رند رها در ابرهاي فروردين

 

ديوار به ديوار چشم دوخته‌ام به پرواها و پرنده‌ها

زجرها و رجزها را روي هم گذاشته‌ام

زخم‌ها و زمزمه‌ها را فشرده‌ام در گوشه‌هاي دور

 

تمام واژه‌ها را برداشته‌ام

چرا بر نمي‌گردد و آوار نمي‌شود روي شانه‌ام

رج سطرهاي شكسته و قافيه‌هاي سر به هوا

 

دالان‌هاي بلند عصر پر از ميهمانان ناخوانده‌اند

كودكان ديروز روياهاي فردا را روي سنگ‌فرش‌هاي داغ تابستان پاشيده‌اند

هشتادوهشت شمع ديگر نذر پروانه‌هاي هفتادوهفت

با فوراني از سكوت لاي امواج استخوان‌ها و انگشت‌هاي واي

 

نمي‌گذارم پايان سطرها و سروده‌هايت را ببندي و آرام بنشيني روي تختخوان ملمع

قصيده بخواني

 

واژه‌گزاراني مبهوت در هواي مخملي

خيابان‌ها را به كابوس و رويا سپرده‌اند

خانه‌ها را به خيابان و همهمه

و در ساعت شبگير ناگهان حنجره‌ها تير مي‌كشند و بادبادك ماه را در فضاي تعليق هوا مي‌كنند

 

  ديدار  سه شنبه 16 تیر1388ساعت 23  ◊  آرمان ايراني   | 

 

 ۲۲

 

تمامي راه‌ها از انقلاب به آزادي كشيده بود

تمامي چشم‌ها از من، تو، او به همهمه‌ي نگاه

تمامي دست‌ها در سرشاري سكوتي از ناگفته‌ها

تمامي فاصله‌ها در پويش رهنورداني نوراه

 

پرنده‌ها پر به رنگين كمان آغشته بودند

تا هر چشمي رنگ خود را بجويد

تا هر گوشي آهنگ خود را بشنود

تا هر انگشتي زخمه‌هاي خود را رها كند

 

با گلوله‌هاي سربي و گرده‌هاي زغنبوت

انگبين نارنجي از كامم ربودند

رأي مرا زدند و راهم را بستند

و خانه‌ام را از خيابان جدا كردند

 

پنجره‌هاي تاريك و بي‌هوا

هلهله‌هايم را

به خناق خنده و خون باز آورده‌اند

 

راي من بهار بود

همچون لكه‌ خوني شنگرف پاشيده روي تعرفه‌هاي كاهي

...

اين‌ شعرها را حتما بخوانيد

ندا و شنبه سياه

با دست بسته نمي‌شود كاري كرد

دشتي‌خواني در فلات گريان

 

  ديدار  دوشنبه 15 تیر1388ساعت 13  ◊  آرمان ايراني   | 

 

توده های بهمنی

   

 

نام تو را گیاه زرد بر گرده‌هایش می‌پاشد و به باد می‌سپرد

مگر این زمهریر زمستانی از هم بشکافد و

گستره‌ی برف ـ مرده پر از شا ـ خـ ـ وشه‌های سرو و ستاره شود

 

اتاق زرد

لحظه‌های از هم گریزنده

و جیوه‌های ترک‌خورده

در جدار پنجره‌های بی‌صداقتی که تصویر تو را از قاب‌های پاییزی پاک کرده‌اند

 

کجاست جلای تابیده از نفس‌های تو

جُلجُتای جست‌وجوهای خیالی من؟

 

کجاست طنین اکسیری دمیده از نگاه تو

بر خاک کرخت

پر از بار و باور به سبزینه و نور

بی اعتنا به استخاره‌های سپیده‌دم؟

 

کجاست استعداد روییدن‌ات از زمین هرز

و بر آمدن‌ات بر بام بی‌ستاره‌ی آفاقم؟

 

و کجاست تبسم زرین تو

که تا پت پته‌های شمعی که هر بامداد شعله‌های اَُخرایی‌اش را از هوش می‌برد

کشیده است؟

 

توده‌های سنگین و سیاه 

                                لایه به لایه

                                              باریده‌اند و پراکنده‌اند

 

توده‌های بهمنی 

                      سر به سر

                                     گشته‌اند و فرو ریخته‌اند

 

پیش از آن که توده‌های تموز، سراسیمه از راه رسند

لختی بگرد

تا گرده‌ها از گودی انگشتانت بر خیزند و

خیال باد را بارور کنند

دی ۸۷

  ديدار  دوشنبه 30 دی1387ساعت 17  ◊  آرمان ايراني   | 

 

ماه آخر پاييز

در سوگ محمد مختاري

 

 

به کسی نگویی! ... من همان فتحعلی خان دربندی هستم. ما هنوز دوره‌ي شهادت را طي مي‌كنيم

(نيما يوشيج، حرف‌هاي همسايه)

  

با بُهتِ ناگهانش    آهويِ كوهي

شانه‌هاي فلات را پُر از هاويه كرده بود

وقتي كه قاصدك‌ها قصيده‌هاي تنهايي تو را قطعه قطعه پراكندند

و قلاده‌ها را نشان‌مان دادند!

 

انتظار خبري نبود، انتظار نگاهي حتي

خيابان بزرگ پر از سحابي خاكستري

دست‌ها دلتاهاي در هم تنيده 

و سجاده‌ها پر از كُفـــر كلماتي كه اهريمن از نهادمان در آورده بود

 

ديدي چگونه به يغمايت برد؟

‍‹‹چشمي در آسمان و دلي در خاك››

 

نرفته باز آمده بودي

تا آفتاب نارنجي نگاه تو را بر خاكِ سرد بتاباند

‹‹چه تنگ حوصله بوديم ما››

پر از وهم خردادي كه در برگ‌هاي پاييزي پيچيده بود.

 

ساعت هنوز از دقيقه‌هاي نگاهت نجُنبيده‌ست،

و عقربه‌ها ريشه‌هاي كژدُم را مي‌پايند.

 

در پويه‌‌ي خيابان نگاه تو جاري است،

و كوچه‌ها گوشه به گوشه ترنم شبانه‌ي لب‌هاي تو را به ياد مي‌آورند.

 

آذر‌ي‌ها از دهانه‌ي آتشفشان بيرون مي‌جهند

و سنگ‌ها در مفصل كلمات گُر مي‌گيرند

و شعله‌ها از حفره‌هاي خاكستري سَر مي‌روند

و صخره‌ها در بارش ابرها شيار بر مي‌دارند

 

كدام صخره صداي تو را برگرداند؟!

كدام واحه تو را محو سايه‌هاي تهي كرد؟!

كدام سيب از گلوي تو سُر خورد؟!

كدام صحنه نگاه‌ات را روي طره‌هاي سوگوار افشاند؟!

 

پاييز تكه تكه زمان را لاي برگ‌هاي قهوه‌اي پيچانده‌ست

تا اندوه جيوه‌ايش را در گلويم جاري كند

 

لحظه‌ها گلويم را مي‌فشرند

واژه‌ها گلويم را مي‌فشرند

و اين تراكم اندوه، تنها تعبيري براي لبخند توست

 

كلمه خدا را از ياد برده بود

و آرايش دروني از واژه‌هاي‌مان مي‌گريخت

 

ما هنوز دوره‌ي شهادت را سر مي‌كنيم

شهادت آينه‌هاي ترك‌خورده‌اي كه تصويرهاي مات تو را بر سنگ‌فرش خيابان می‌‌تابانند

شهادت سطرهاي خالي سروده‌هايت كه از مرگ مؤلف با ما سخن مي‌گويند

شهادت روايت‌هايي كه از حقيقت تهي مي‌شوند

شهادت قلم‌ها وقتي كه به مُركّبِ خون‌ات آغشته‌اند

و شهادت تو، محمّد!

شهادت واژه‌هايي كه تفتيدگي تناب را بر گردن‌ات تاب آورده‌اند 

‹‹آواي استخوان‌هايت بر چارسوي عالم پيچيده است.››

------------------------------------------------------------------------------------

* عبارت‌های داخل گيومه سروده‌ی محمد مختاری است، برگرفته از دفترهای شعر: قصيده‌های هاويه و برشانه‌ی فلات، ...

  ديدار  شنبه 2 آذر1387ساعت 23  ◊  آرمان ايراني   | 

 

ديدار  ۲۸

 

با تو نگاهم مي‌چرخد

دنبال ستاره‌اي كه هر شب‌

راهش را گم مي‌كند

به سوي كهكشان نارنجي آن‌سوي درياها 

 

با تو زبانم مي‌گردد

گرد واژه‌هايي كه طعم دهان تو را دارند

و فوج فوج بال در بال كلنگان

زنجيره‌ي زمان را پر از وقفه‌هاي فصل‌ها و فاصله‌ها مي‌كنند

 

با تو خواب مي‌بردم

براي ديدن روياهايي كه از بيداري‌ام گريخته‌اند

 

و بيدار مي‌شوم با تو

لب به لب، حسرت آوازهاي ناسروده

دم به دم، لحظه‌هاي از هم گريزنده

سر به سر، خيال‌هاي تكه تكه

و سينه به سينه، عرياني حافظه‌اي از ياد رفته

آبان  ۸۷

  ديدار  شنبه 18 آبان1387ساعت 22  ◊  آرمان ايراني   |