ودا ... ـع
ـ ” خمپارهها خزان آوردهاند.
توي كوچهها، ... از دكل نفت، ... روي اسكله، ... تا عرشه، ...
«جنگ است اسماعيل»[۱]
پاهايم را در نخل و خز پيچيدهاند؛
و شمعدانيها هنوز دارند خوابِ ستارههاي پر پر ميبينند.
دنبالهي همين ديدار
ودا ... ـع
ـ ” خمپارهها خزان آوردهاند.
توي كوچهها، ... از دكل نفت، ... روي اسكله، ... تا عرشه، ...
«جنگ است اسماعيل»[۱]
پاهايم را در نخل و خز پيچيدهاند؛
و شمعدانيها هنوز دارند خوابِ ستارههاي پر پر ميبينند.
پنج سرود براي انساني ديگر
به: اسماعيل خويي
شاعر بزرگ ستايشگر انسان۱
انسان
سترگ ميشود،
آري! ...
و بر زمين آسمان ديگري
آنسوي آسمان اين زمين ِ كنون، بازمانده از خاطرهي ذره ذرهي
همان آتشينغبار
برخواهد آشفت
ديگر بار
در تندبار سرايش ناهنگامي از درد؛
و خورشيدي ديگر
از كرانهي آفاقش خواهد دميد:
جلوه جلوه،
نقشينهي بهار ديگري
بر لخته، لخته،
افق بنفشه و لاجورد!
خورشيدي ديگر
هم بر مدار رويشي ديگر،
مصراع مصراع
ترانههاي درخشش نورش را
خواهد افشاند:
سبز،
سرخ،
آبي،
زرد؛
و،
در منشور رنگهاي بيشكست نورش
جاودانه خواهد ماند!
سترگ ميشود،
آري!
هم بر مدار رويش ديگر؛
و،
در تندبار سرايش ناهنگامي از درد.
۲
در ناگزيري از هر چه هست،
بايد ماند!
در ناگزيري ِ از هر چه هست،
است،
تنها،
كه ماندن
در خوابواري از سرايش بيداري
زيباست! ...
در ناگزيري از هر چه هست،
است،
تنها،
كه كابوس درهم رنگهاي سرب و سرابي را،
بيگمان،
در بيداري ناگهانهاي از خواب
سرودن
زيبا خواهد بود! ...
در ناگزيري از هر چه هست،
است،
كه
هر آن چه بايد باشد؛
پابرجا
خواهد بود!
۳
در ناگزيري از هر چه هست،
ـ تنها ـ
ميمانم!
و،
ناي بينوا و نايرهام را
بر خاطرهي انبوه تودههاي بيپژواك
ميگسترانم!
و،
از انبوه واژگان زبان شاعران سرايندهي آن چه هست،
(ميخواهند باشد)
روي بر ميگردانم؛ ـ
چرا كه ميدانم،
تنها،
در ناگزيري از هر چه هست،
است،
كه انسان
غموارههاي درد و دريغاش را
تباه خواهد كرد.
كجاست؟
آن شور بيزوال سراينده! ...
۴
آيا هنوز هم
در ازدحام اين واژگان بيشكل و بيتبار
صاعقه است
عشق؛ ...
و،
با آذرخش هر نظرآيندش
آن شور بيزوال سراينده است عشق! ...
۵
در ناگهاني از گشودگي جان و جهان و زبان
در انتظار كلام بايد ماند!
كلماتي ”آتشانگيز“،
چنان كه حافظ را
”پاك و مجرد“
به زمين آسمان ديگري ميبرد،
به پرتوافشاني ِ خورشيد محتضر كرانهي آفاق آسمان ديگري ميبرد!
تابستان ۷۶