از مشرق پياله
به: خاطرهي قيصر امينپور
شاعر شوريدهي جنگ
غريوي ميپيچد و رعشههايش را ميگستراند در تار و پودِ شهر؛ ـ
پرندگان رو به خورشيد پرواز ميگيرند و
كرانه ميگيرد آسمان
در گردش بالها و بالگردها! ...
ـ ” تاوان تلخ ِ فاصله
بر ميخيزد از چشمهاي تو ـ
اين وهم سربي
كه از نهرهاي گمشده گُر ميگيرد و
جاري جسدها را در جادهي جلولاء قيقاج ميكند.
خورشيد مني كه كوچههاي زنبق، عطر نفسهاي خونينم را
از «مشرق پياله» در حلقههاي گيسويت خواب ميكند! ... [۱]
ـ ” نه! ... كسي در اين منزل ويرانه، «برگ عيش» نميطلبد،
حافظ جان! ...
من «مرد زهد و توبه و طامات» نيستم!
اما، فرزانگان ميخانه «درس» سحرگاهيشان را
در حلقههاي موشك و مين وانهادهاند.
♠
خورشيد
بالههايش را ميتكاند و
از گوشهي افق،
گرد نارنجي بر ميخيزد و در هم ميآميزد،
با گردههاي گلها و گياهان سوخته!
زمين در همميپيچد و غلتك مرگ،
غال غولههايش را ميگرداند و
تودهي جسدها را شخم ميزند.
شيارهاي تفته
جوانه ميروياند از دل خاك؟! ...
۱. خورشيد مي، ز مشرق ساغر طلوع كرد
گر برگ عيش ميطلبي ترك خواب كن (حافظ)
