شكل ديگر بودن
اين كه نباشيم
شكل ديگري از بودن است
يدالله رويايي، هفتاد سنگ قبر
اين ماه بوي باديههاي تو را دارد
و اين صدا كه تا صور ميتند
شكل ديگر بودن را
نجوا ميكند
هميشه صبح من از روشنايي حضور تو آغاز ميشود
شكل ديگر بودن
اين كه نباشيم
شكل ديگري از بودن است
يدالله رويايي، هفتاد سنگ قبر
اين ماه بوي باديههاي تو را دارد
و اين صدا كه تا صور ميتند
شكل ديگر بودن را
نجوا ميكند
هميشه صبح من از روشنايي حضور تو آغاز ميشود
دريا
در انتظار مدّ تو بودم
بر آبهاي دور!
دريا
مصراع نخستينم بود
زيستنگاه سرايندگان عبور
مصراعي
بر الواح كبود
دريا
مصراع نخستينم بود
خيال پريدن
براي س. كاف.
سنجاقكي در خواب
پوستاش را ميخليد
خار خار خيالاش را
دهانش را دايرهاي ميكرد
و با ضربان نهرها و بركهها
مينواخت
آوازهاياش را از ياد بردهام
زهدان و زميناش را
شريان رود خروشان خندهها و خشمهاياش را
خيال خونين بالهاياش را
تو را به ياد ميآورم هنوز
با سنجاقهاي رنگيني كه حلقههاي گيسوانات را ميتابانند
كدام سرزمين، كدام خيال. كدام ستاره، كدام آرزو
ما را چنين از هم دور كرده است؟
ما را چنين به هم نزديك ميكند؟
دارم نگاه ميكنم:
سنجاقك
پارههاي بيدارياش را به هم سنجاق ميكند
بالهاياش رنگ ميگيرند
تخمهاياش را ميافشاند بر آب
بركهها، خيالاش را خسيس ميكند
نگاهاش را از آبها برميگرداند
خيال پريدن، بالهاياش را بيقرار كرده است
بيهودگي
هر چه بيشتر زل ميزنم به اين چشمها، به اين چهرهها
هر چه بيشتر باريك ميشوم در اين نگاهها، در اين حافظهها
هر چه بيشتر عبور ميكنم از اين خانهها، از اين خاطرهها
چرا به يادت نميآورم؟!
بيهودگي
منم اينجا
در افتادگي سيب سرخي كه ميغلتد و زمين را ميآشوبد
و جاذبهي ارغواني را
در حلقههاي گردابي گيسوان تو
از هوش ميبرد
در غارهاي تنهاييبيهودگي به دنيا آمد!فروغ فرخزاد..تو رادر همهمهي واژگان و نامهاگم كردهامدورتر از اشارهها و نشانههاهر واژهتنديسي از معناي حضور توستكه به اشارهاي محو ميشودهر انسانشبحي از بيهودگيبدون اشارهايتو آن اشارهي مبهميكه واژههايش را يك به يكدر طرحي از تنديسههاي بيهودگياز ياد ميبرم
گنجشکگان پرگو
بوسههای تو گنجشکگان پرگوی باغاند
شاملو، آيدا در آينه
بوسههای تو ... / گنجشکگان پرگو از روی شاخهها پريدهاند
مرداد بوسههای تو را تبخير میکند
برمیگردی/ درهای مهربانی را به روی تو نمیبندم/ تو میبندی؟!
شهری ورای نگاه تو به مهر میخندد
سنگهای خارا تا بخارا تا خرداد افروختهاند
و بوعلی رگهاي دست عاشق را کوچه به کوچه دستبند میزند
۞
همیشه عاشق «تن»ها ست/ تن تو ناز طبيبان گرفته است
و ابن سينا حقيقت «رازی» را در ورقهای قانون «بند» کرده است.
از بخارا سنگهای خارا میخروشد
ای يار مهربان/ و يادهايی که از اشارههای انگشتان تو سر ميروند
تا جوي موليان
تا بخارا
تا بلخ
تا سرزمين عشقها و بهانههاي هفتاد و دو ملت! ...
۞
قانون همين بوسههای تو است که گنجشکهای عاشق را به روی شاخه مینشاند/ پرگو میکند/ از روی شاخه پر میدهد
عاشقی شيوهي رندان بلاکش باشد؟/ نباشد؟!/ فرقی نمیکند
فرقی نمیکند رازی باشی در بخارا يا سنگهای خارا را بر ديوار خانه بتابانی
میگردی موجها در گيسوان تو مواج میشوند
و
واج
واج
رها
می
شو د
واژههای موجی که دهان تو را از ياد بردهاند
بر میگردی تا سنگهای خارا را در بخارا خانه کنی
و خود در آن گنجشکهای پرگو را بخواباني/ بوسههای مرا بخوانی
بوسههای مرا که میخوابانی گنجشکهای پرگو میخوانند!
با رود،
هر سرودي
بدرود ميشود! ...
با موي،
هر مويهاي
آموي! ...
ـ '' اين، بار چندم است كه ميميرم؟