تبليغاتX
ديدار - درباره شعر معاصر: شهريار 1

ديدار

 

شاعر و تلويزيون

نگاهي به مجموعه‌ي تلويزيوني شهريار، ساخته كمال تبريزي 

 

كوفته‌ي كمال تبريزي، آنقدر وارفته بود، كه صداي دختر شاعر را هم درآورد و آن را توهين به شاعر، همسر شاعر و خانواده‌اش يافت. كمال تبريزي، در اين مجموعه به قدري با زندگي شاعر ناشيانه، جعلي، غيرتاريخي و مشمئزكننده برخورد مي‌كند، كه نه تنها در آگاهي‌اش از شعر و تاريخ معاصر، كه در بينش و دانش سينمايي‌اش هم بايد شك كرد. براي پي بردن به ميزان ناشي‌گري كارگردان، كافي است جلوه‌هاي نمايشي مجموعه را با فيلم متوسطي مثل عروسي خوبان مقايسه كنيم، و نه با رنگ انار، كه مخملباف بي‌رحمانه از آن اقتباس كرده است. فارغ از جاذبه داستاني زندگي شهريار، مجموعه‌ي تبريزي، حتي به اندازه كيف انگليسي هم، جذابيت تصويري و بازيگري ندارد و بعيد مي‌دانم اگر دلبستگي به شهريار نبود، اين مجموعه بيننده‌ي قابل توجهي پيدا مي‌كرد.

در سطح مواجهه با تاريخ، به جرأت مي‌توان گفت، كل پروژه، بر پايه جعل و وارونه‌سازي زندگي شاعر، نهاده شده. نويسنده بدون دانش كافي براي ورود به تاريخ معاصر، و تاريخ ادبيات معاصر، و بدون بينش لازم براي به تصوير كشيدن زندگي شاعر، به ساخت مجموعه‌اي پرداخته كه همه چيز هست، الا، نمايشي الهام‌يافته از زندگي شاعر مشهور دهه‌هاي سي، چهل، پنجاه و شصت. به برخي از جعليات تبريزي در اين سريال و شگردهاي آن اشاره مي‌كنم:

ـ شهريار در سال ۱۳۰۰ به تهران، آمد، در ۱۳۰۳ وارد مدرسه طب شد و در  ۱۳۰۸ مدرسه طب را ترك كرد. از ۱۳۱۰ تا ۱۳۱۴، تهران را ترك گفت، و به نيشابور رفت. بعد از آن به تهران بازگشت و كارمند بانك كشاورزي شد. در سال ۱۳۱۶، سه سال بعد از فوت پدرش به تبريز رفت، در ۱۳۳۱ مادرش درگذشت، سال بعد با يكي از بستگانش ازدواج كرد. تبريزي، در همه‌ي اين واقعيت‌ها جعل و تصرف كرده است. شهريار را در اوج انتقال قدرت از قاجار به رضاخان، وارد مدرسه طب مي‌كند، دوره‌ي زندگي شاعر را در نيشابور، به تهران منتقل مي‌كند، شاعر را وارد حلقه‌ي ادبي روشنفكرانه‌اي مي‌كند كه شهريار هيچ ارتباطي با آن نداشت و ...

ـ تبريزي براي آن كه شهريار جوان را شاعر برجسته‌اي معرفي كند، به شگرد مشمئزكننده‌اي روي مي‌آورد. بازيگر نقش شهريار را در هيئت يك منتقد و كسي كه يك سروگردن بالاتر از بازيگران نقش عارف، ايرج، عشقي و شاعران ديگر آن روزگار است، مي‌آرايد، و براي اين كار،‌ شعرهاي سال‌هاي بعد شاعر را بر دهان بازيگر سوگلي نقش شهريار جوان مي‌اندازد، تا بگويد، شهريار در برابر ايرج و عارف، اين شعرها را مي‌خواند.

ـ لطف‌الله زاهدي،‌ در مقدمه ديوان شهريار، ۱۳۳۶، نوشته است:

شهريار چندين بار از مرگ حتمي نجات يافته است. يكبار مربوط به زماني است كه قرار بوده است سلسلهء قاجاريه منقرض شود شهريار در آنوقت جواني ۱۷ ساله و معمم بوده است و آن وضع را بصلاح مملكت تشخيص داده با عده‌اي در بازار مشغول متينگ دادن و سخنراني ميشود، غافل از اينكه بازاري‌ها در آنموقع با اين تغيير مخالف بوده و عده‌ئي را اجير كرده بر عليه متينگ‌دهندگان وارد معركه مي‌كنند. ...“ اما تبريزي، در مصاف شهريار با عارف، بارها اين حقيقت را وارونه نشان مي‌دهد. عارف در نمايش تبريزي، به غايت تخفيف‌ پيدا مي‌كند، چون موافق با رضاخان است، و شهريار، جنگنده و مبارز، چون مخالف اوست! شهريار نه تنها در آن مقطع با روي كار آمدن رضاخان موافق بود، بلكه بعدها نيز، به مدح برنامه‌هاي توسعه رضاخاني پرداخت، و حتي طرح اتحاد البسه را نيز در يكي از شعرهاي خود، ستود:

هنوز بر سر عمامه فتنه‌ها برپاست

نعوذبالله از اين فتنه‌ها كه بر سر ماست

 

هنوز بر سر كفش و كله نهادن عمر

شعار و شيوه‌ي ما مردمان بي‌سروپاست

 

لباس متحد آيين وحدت ملي است

از آن، فريضه‌ي اقوام زنده‌ي دنيا ست

 

در حالي كه مثلا نيما، هرگز زيربار لباس متحدالشكل نرفت، و به همين دليل، تا آخر با لباس روستايي در شهر به گردش مي‌پرداخت. در سفرنامه‌ي بارفروش، بخشي كه به شرح استقبال مردم از رضاخان مي‌پردازد اين نكته به روشني ديده مي‌شود.

 

ـ شهريار در فاصله‌ي كوتاه رفتن به تهران، تا ورود به مدرسه طب، به عنوان شاعر، هيچ مراوده‌اي با عشقي نداشت. به اين دليل ساده كه در كل شماره‌هاي نشريه قرن بيستم، نشريه‌اي كه عشقي بر سر تدوين و انتشار آن جان باخت، حتي يك سطر شعر هم از شهريار ديده نمي‌شود. اما شهريار كمال تبريزي، دوست و يك سروگردن بالاتر از عشقي، بايد جلوه كند!

ـ در تمام سال‌هاي ۱۳۰۰ تا ۱۳۰۸ كه شهريار نخستين دفتر شعري خود را چاپ مي‌كند. در منابع ادبي و نشريات عصري، هيچ اشاره‌اي به نام شهريار به عنوان شاعر جدي معاصر ديده نمي‌شود. بهار، نفيسي، و پژمان بختياري مقدمه‌هايي بر دفتر شعري شهريار نگاشته‌اند، و به رسم معمول مقدمه‌نويسي، به تمجيد نويسنده پرداختند. اما اين تعارفات نبايد مايه گمراهي ما شود. زيرا در منتخبات عصري هشترودي‌زاده، كه معتبرترين جنگ شعري پس از مشروطيت در ايران است، نامي از شهريار يا بهجت تبريزي ديده نمي‌شود. جالب اين كه،‌ شعر مهمي هم از شهريار در آن سال‌ها نداريم. اين كه تبريزي، شعرهاي دهه‌هاي بيست و سي شاعر را، از زبان شهريار تلويزيوني آن سال‌هاي مي‌خواند، يك سوءتفاهم بيش نيست. سوءتفاهمي كه نشانه‌ي فقدان خلاقيت در ربايش مضامين و پرداخت سينمايي آن است.

ـ كمال تبريزي، در گفت‌وگويي، آن‌هم درست بعد از آن كه فرزند شاعر، سريال را فاقد ارتباط با زندگي شهريار خوانده است، مي‌گويد:

سريال ساخته‌ شده هيچ ادعايي براي نمايش همه‌ي واقعيت‌هاي زندگي شهريار ندارد و اساسا تاكيد بر واقعيات از طريق فيلم مستند اتفاق مي‌افتد، در حالي كه سريال «شهريار» يك اثر نمايشي است

 

معلوم نيست، كارگردان نتوانسته به ”همه‌ي واقعيت‌هاي زندگي شهريار“ بپردازد، يا اين كه، نخواسته، و معتقد بوده ”اساساً تأكيد بر واقعيات از طريق فيلم مستند اتفاق مي‌افتد“؟ اگر اثر نمايشي، به واقعيات كاري ندارد، پس مواجهه‌‌دادن جعلي شاعر با رويدادهاي تاريخي، استعاره از چيست؟ و چرا نام شاعر را يدك مي‌كشد، در حالي كه مي‌توانست به مضامين استعاري مندرج در شعر شاعر توجه كند، و از ورود به عرصه‌ي تاريخ خودداري نمايد.

ـ سردرگمي كارگردان، در پرسه بين تاريخ و فراتاريخ، واقعيت و شعر، سينما و تلويزيون، و در نهايت، پروژه و تدوين، او را به همان مسيري كشانده است، كه راهي جز جعل واقعيت و تحريف تاريخ باقي نمي‌ماند.

ـ خانم مريم بهجت، به درستي اشاره مي‌كنند:

حتي يك مطلب مهم كه در مورد پدرم بايد منعكس شود، در اين سريال ديده نمي‌شود و اكثريت مطالب مهم زندگي پدرم مثل شبي كه از عشق مجازي به عشق حقيقي رسيد و مهمترين شب زندگي او محسوب مي‌شود. در اين فيلم ... به مردم نشان داده نشده است.

 

غزل بوي پيراهن، و قصيدهء زفاف شاعر، شرح اين شب‌اند. اولي در شب آخرين ديدار شاعر با معشوقه سروده شده، و دومي در شب عروسي معشوقه. لطف‌الله زاهدي، دوست نزديك شهريار، غزل بوي پيراهن را در مقدمه ديوان شرح كرده، و شان نزول آن را بازگفته است:

 

اشم رائحه يوسفي و كيف شميم

عجب كه باز نمي‌آيم از ضلال قديم

 

اسير بيت حزن گو دريچه‌ها بگشاي

اشم رائحه يوسفي و كيف شميم

 

ببوي زلف تو جان وعده داده‌ام اينك

چراغ عمر نهادم به رهگذار نسيم

 

حديث روي تو ميگفت لاله با دل من

كه داغ دل كندم تازه ياد عهد قديم

 

رقم بشيوه‌ي چشم تو مي‌زنم به بياض

كه نسخه‌يي بستاني از اين سواد سقيم

 

هماي عشقم و از خلدم آبخور بركند

هواي همت پرواز تا بدين اقليم

 

من از صوامع كاخ رفيع معرفتم

كه حاليا شده‌ام در شرابخانه مقيم

 

به شهرياري ملك سخن برندم نام

براي خاطر لطف كلام و طبع سليم

 

داستان اين شب، چنان كه در مقدمه چاپ قديم ديوان، توضيح داده شده، به قدري داراي بار نمايشي است، كه بهره‌برداري نكردن از آن را، جز به فقد نگرش سينمايي نزد كارگردان نمي‌توان حمل كرد. بي‌اطلاعي از اين شعر، و مقدمه ديوان هم، عذر بدتر از گناه است. بعيد است ملاحظات عام تلويزيوني هم، عامل صرف‌نظر كردن از اين بخش بوده باشد.

 

ـ در ميان همه‌ي شاعراني كه كمال تبريزي، آنان را در مصاف با شهريار تصوير مي‌كند، نيما جايگاه ويژه‌اي دارد. شهريار در برابر نيما، جبهه‌گيري از آن دست كه در برابر عارف و ايرج داشته، نمي‌توانست داشته باشد، چون نيما نه شازده بود و نه ستايشگر رضاخان؛ پس، براي برجسته‌كردن نقش شهريار، بايد او را همدوش نيما نشان داد.

اين نحوه‌ي تصويرپردازي هم جعلي است. اگر تبريزي حرف‌هاي همسايه‌ي نيما را خوانده بود، بايد مي‌دانست عمق رابطه‌ي نيما و شهريار، فراتر از آن جلوه‌اي است كه به تصوير كشيده است. شهريار در مرگ نيما سروده‌اي دارد، كه بيتي از آن، گوياي تفاوت بارز اين دو شاعر بزرگ روزگار ماست:

 

من همه عبرتي از باختن ديروزم

او همه غيرتي از ساختن فردا بود

 

نيما گفته بود: كسي كه همه عمر غزل بگويد، همه‌ي عمرش را باخته است. آيا شهريار به اين نكته تفطن يافته بود؟ صرف‌نطر از عمق دوستي نيما و شهريار، رويارويي اين دو شاعر، از آن‌جا كه رويارويي نمايندگان تجدد و سنت در شعر فارسي بود، نيز، بار نمايشي ويژه‌اي داشت كه تبريزي از آن غفلت كرده‌ است، به اين دليل ساده كه:

اساسا اين امكان وجود نداشت كه ما به همه‌ جزييات زندگي «شهريار» بپردازيم.

 

حال آن كه، تعيين جايگاه رابطه‌ي نيما و شهريار در سناريو، صرفاً به جزييات زندگي شاعر باز نمي‌گردد، بلكه مشخص مي‌كند كه كارگردان، همّ خود را صرف گزارش زندگي شاعر خواهد كرد يا نمايش من‌درآوردي برداشت توخالي از شعر شاعر؟!

 

در باره‌ي كمال تبريزي و نمايش‌بازي او، به همين نكات بسنده مي‌كنم، و از زبان خانم بهجت تبريزي، نتيجه‌گيري مي‌كنم كه گفته‌اند:

كسي كه اين فيلم را ساخته كوچك‌ترين شناختي از شخصيت ادبي، مذهبي، ديني و عرفاني پدرم نداشته است ... اولا به لحاظ زماني، تاريخ‌ها را رعايت نكرده‌اند و همه ساختگي بودند. به جرات مي‌گويم 80 تا 90 درصد اين پروژه ساختگي است و هيچ‌كدام از اينها اتفاق نيفتاده است“.

 

و اضافه مي‌كنم: كسي كه اين مجموعه‌ي تلويزيوني را ساخته، نتوانسته كم‌ترين شناختي از ظرافت‌هاي نمايش، و جنبه‌هاي دراماتيك شعر و شعر شهريار  را به نمايش درآورد.

 

  ديدار  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 7  ◊  آرمان ايراني   |